+ نوشته شده در جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 11:37  توسط عبدالخالق باران زهی
|
4-23سال پیش آرام در صحرای عدم خفته بودم...بی خبر از همه جا ! حضرت رحمان خواست تا موجود شوم ...پس گفت باش... و من در لباس پسرکی معصوم از عدم به وجود پا نهادم ،نامم را عبدالخالق نهادند در آغاز پسری بودم پاک با جسمی از جنس خاک و روحی از عالم افلاک، پرواز برایم آرزوی دوردستی نبود ! با گذشت زمان هر روز بیش از پیش زمینی شدم و معصومیت کودکی را از یاد بردم... اما هنوز ، شوق پرواز دارم ! روزنامه نگاری را به عنوان شغل برگزیدم تا شاید بتوانم درد را فریاد بزنم . تهیه و تدارک این وبلاگم نیز در همین راستاست ، باشد تا روزی بیش از اینها بدانیم٬ و بیش از اینها بنویسیم٬ و چیزهایی بخوانیم و بنویسیم که پس از خواندن آنها٬ این احساس در ما بیدار شود٬ که انسان تر شده ایم، و به همان کودک روزهای نخست شبیه تر . آنانی که مرا میشناسند خوب میدانند بدور از جناح بندی های سیاسی میگویم و مینویسم . و به هیچ گروه و حزب و دسته ای وابسته نیستم چرا که وابستگی را بلای روزنامه نگاری میدانم . عقیده ام به عنوان بلوچ این است که در این هزاره سوم دیگر اسلحه و تعصبات خشک ناسیونالیستی جایی برای ظهور ندارد و باید با سلاح اندیشه و تفکر به خواسته های منطقی خود برسیم .